پایان دلواپسی

ساعت 12 شب، با صدای مادرم از خواب پریدم: پوتین اومده! خدایا شکرت!

داداش پوتین اهل بوس و بغل نیست. (بس که محجوبه بچه مون). از پله های زیرزمین رفت پایین، مادر و آبجی و من هم دنبالش روان. ساکش رو که گذاشت مادرم محکم بغلش کرد و با صدای بلند گریه را سر داد: تو کجا بودی آخر؟ دلم برات تنگ شده بود. دیگه حق نداری بری این طوری.

این روزهای آخر ارتباط با داداش پوتین قطع شده بود. یک روز پیش از آمدنش دوستش هم نگران آمده بود دم در تا ببیند چه شده؟ همین کافی بود برای دلشوره های مادرانه. تمام شب را خوابش نبرده بود.


چهارشنبه 97/08/16 ساعت 19

/ 2 نظر / 25 بازدید