بچه پررو

رفته بودم بدرقه اربعینی ها. نیم ساعتی در تالار نشستم بعد اومدم بیرون. احساس اضافی بودن داشتم در آن جمع. موقع برگشتن، در محوطه استاد ترم دومم را دیدم که داشت با کوله پشتی اش می آمد سمت تالار. چشمهایم پر اشک شد و خودم را انداختم بغل استاد. استاد با مهربانی در آغوشم گرفت و برایم دعا کرد؛ اما به گمانم استاد هم شگفت زده شده بود از این همه صمیمیت یهویی من.

حالا موندم در دیدار بعدی چطوری با استاد روبرو بشم؟!


پنج شنبه 97/08/03 ساعت 22

/ 0 نظر / 28 بازدید