عقل می‌گوید برو و دل می‌گوید بمان

وسط بحث با تمام جدیت گفتم: کاش لا اقل آزادمان کنند برویم.

برگشتم دیدم رئیس بغض کرده و الان است که اشک‌هایش بریزد بیرون. به بهانه‌ای از اتاق زد بیرون و توی سالن الکی راه رفت.

من چه کار کنم با این رئیسِ تنها که تنها امیدش منم؟


دوشنبه 97/09/05 ساعت 22

/ 0 نظر / 22 بازدید