دوباره

دیروز خانوادگیاً رفته بودیم رمضان بِدَر،‌ بیرون شهر... به خاطر مشکوک بودن ماه... چه حالی داشت روزه خوارینیشخند... سرزده رفتیم خانه یکی از اقوام دور،‌ در جعفریه یعنی خراب شدیم رو سرش.طفلکی فامیلمان پر در آورده بود از دیدن ما... از بس که به خانه شان نرفته ایم... نگاهمان داشت تا عصر...

بخشی از دلتنگی هایم را آن جا جا گذاشتم... ولی عجب هوایی دارد این بیرون شهر!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خودمانیم... اعصابم بهم ریخت از این همه کامنت ها و آف های نگرانی تان... بدتر از هر دعوایی! دیگر عمرا از دلتنگی بنویسم... همان بهتر که همه دردهایم را قورت بدهم... یعنی من این قدر سوزناک نوشته بودم؟!

در ضمن: دیگر نبینم روی اعصابم بازی کنیدعصبانی... دهه نیشخندنیشخندنیشخند... می خواستم یه چند وقتی ننویسم ها! ولی نشد!... پشیمانم کردید!!!نگران

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چه دارد بگوید آن که غرق در رحمت اوست... حتی این دلتنگی ها هم از نگاه من رحمت است: وَ رَبُکَ الغَنِیُ ذو الرحمة (سوره انعام)... چرا باید فرار کنم؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام... من فعلا اینجایم... دوباره عینک

/ 0 نظر / 8 بازدید