نگه کردن عالم اندر سفیه

یه شعری از کتاب فارسی دوران مدرسه (شاید دوره راهنمایی) یادمه از سعدی که با این بیت مشهور شروع می شد:

چنان قحط سالی شد اندر دمشق

که یاران فراموش کردند عشق

. . . . . . . .

بدو گفتم: آخر تو را باک نیست

کشد زهر جایی که تریاک نیست

گر از نیستی دیگری شد هلاک

تو را هست، بط را ز طوفان چه باک؟

نگه کرد رنجیده در من فقیه

نگه کردن عالم اندر سفیه

که مرد ارچه بر ساحل است، ای رفیق

نیاساید و دوستانش غریق

من از بینوایی نیم روی زرد

غم بینوایان رخم زرد کرد

نخواهد که بیند خردمند، ریش

نه بر عضو مردم، نه بر عضو خویش

یکی اول از تندرستان منم

که ریشی ببینم بلرزد تنم

منغص بود عیش آن تندرست

که باشد به پهلوی رنجور سست

چو بینم که درویش مسکین نخورد

به کام اندرم لقمه زهرست و درد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از آدمهایی که مایحتاج مردم رو احتکار می کنند، مردمی که از ترس فردا ده برابر مایحتاج می خرند، مغازه دارهایی که ده تا ده تا می فروشند به همین مشتری ها...

می خوام بپرسم: عشق کیلویی چند؟


یکشنبه 97/07/08 ساعت 20

/ 2 نظر / 48 بازدید
khiyalvareh

هرگز نبايد از معازه داري كه احتكار مي كنه سوال كرد كه عشق كيلويي چند . هرگز نبايد از كساني كه قصد چپاول اين مردم را دارند و بهشون ظلم مي كنند ، سوال كرد عشق كيلويي چند . اين سوال را بايد از پرنده پرسيد كه با هزار سختي و مكافات روي تخم هاي خودش مي خوابه كه جوجه بشن . اين سوال را بايد از پروانه اي پرسيد كه ديوانه وار حول يك گل چرخ مي زنه . اين سوال را بايد از مادري پرسيد به با احساس مادرانگي خودش زندگي مي كنه . نكنه يك روزي اشتباه كنيد و سوال اشتباهي از پشت نيمكت نشين هايي بپرسيد كه عاشقانه به معلمشون زل زدن و دارن نگاهش مي كنن

rezvanesabz

خخخ کلاس مال معلمه. اگر دلش خواست می پرسه.