دانه دانه

دانه های تسبیح را یکی یکی از زیر انگشتانم رد می کنم

و فکر می کنم به آن یک جمله که گفتی:

وَ کُلَّ شَیءٍ اَحصَینَاهُ کِتَابًا

و می اندیشم با خودم: آخر من چه دارم که قابل شمارش باشد؟و هی به شمردنی هایم فکر می کنم تا آخر...

بی تاب می شوم و تسبیح را می گذارم کنار... شروع می کنم به شمردن بندهای انگشتانم و لب هایم را هی تکان می دهم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حالا تو آن دفتر آمارت را بیاور، و ثبت کن این اشیاء را:

بند بند انگشتانم را

و شماره نفس هایم را

/ 0 نظر / 8 بازدید