خدای طلوع و غروب

گفتی غروب نکن!...

و من در بهت فرو ماندم که چگونه؟

باید رب المشارق و المغارب باشم تا اراده طلوع و غروبم دست خودم باشد... که نیستم...

ابراهیم نبی این را قرن ها پیش گفته بود به یک لافزن: خداوند خورشید را از افق مشرق می آورد؛ اگر راست می گویی خورشید را از مغرب برون آور...

فإنَّ اللهَ یَأتِی بِالشَمسِ مِنَ المشرقِ فأتِ بِهَا مِنَ المَغرِبِ فَبُهِتَ الذی کَفَرَ

و من هرچند که به لافزنی آن  کافر نیستم اما مبهوت مانده ام در طلوع و غروب خودم!...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستش را بخواهی دلم دست خودم نیست... تغییر احوالش هم طبعا به دست من نیست...

خودم و دلم را سپرده ام به او... و او دلم را بین دو انگشتش نگاه داشته و به ظرافت و تردستی تمام آن را می چرخاند بی آن که من بفهمم ... مثل چرخش زمین و خورشید که آب از آب تکان نمی خورد...

و اوست که میان من و دل فاصله می شود که ان اللهَ یحول بینَ المرء و قلبه...

و حتی خنده و اشک مرا هم او می آفریند: و أنَّهُ أَضحَکَ وَ أبکَی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.ن:

راستش خوشحالم که دنیای ما به کوچکی سیاره شازده کوچولو نیست... والا فاصله طلوع تا غروب چه کوتاه می شد...

/ 0 نظر / 11 بازدید