.

downlode & code


 
 
نویسنده : رضوان مرادی
تاریخ : ۱۳۸۸/٩/۱۳
نظرات

- می گفت: علی (ع) خودش خلافت آن سه را پذیرفته بود به این دلیل که: خودش قبل از آن که رسما ازش بیعت بگیرند بیعت کرده بود... به این دلیل که هیچ اعتراضی نداشته... که علی با آن همه فضیلت و شجاعت چرا حرفی نزده... اگر حقش را طلب می کرد  انصار و مهاجرین چه دلیلی داشتند که از او حمایت نکنند؟ .... در نهج البلاغه چرا سخنی در این باره نیامده... اگر راست می گویید چرا کسی جواب مرا نمی دهد؟....

دوست جان "جیم" خیلی دلش پر بود. پای ماهواره نشسته بود و افاضات آقای ملازاده را شنیده بود و بهش برخورده بود که:

چرا این حاج آقاها ماهواره ندارند تا جواب این مدعی ها را بدهند؟

همه دارند: جمعیتی گمراه می کنند و جمعیتی دیگر می بینند و گمراه می شوند...

قَد ضَلّوا مِن قبلُ وَ اَضَلّوا کَثیراً و ضَلّوا عَن سَوَاءِ السَّبیل

و آن شیعه ساده لوح هم زنگ می زند به ماهواره که: دستتان درد نکند که مرا روشن کردید!... و استعفا می دهد از شیعه بودن خودش...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- من که ماهواره ندارم... دوست جان جیم می گفت ماهواره آن ها قفل است و فقط ساعت های خاص و برنامه های خاص را استفاده می کنند. ولی خوب نه سوادش را دارد و نه هزینه اش را که جواب آن مدعی را بدهد...

- یک روز بعد دوست جان "جیم" اس ام اس داد که یک نفر دارد جواب آن  افاضات! را می دهد... یک نفر خارج از ایران... دمش گرم!

- بقیه اش باشه برای بعد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.ن:

بر فرض که حضرت علی علیه السلام از خودش دفاع نکرده باشه، اصل قضیه همچنان باقی است:

وقتی هر پادشاهی و امپراتوری برای خودش ولیعهد دارد... و هر رییس قبیله ای برای قبیله اش جانشینی دارد...

آیا پیامبر نعوذ بالله عقلش نمی رسید به این که اسلام بیست و سه ساله را بدون راهنما رها نکند؟ آیا اصحاب بزرگوار پیامبر هم به این فکر نیفتاده بودند؟ چرا از پیامبر نخواسته بودند که فکری برای بعد از خودش نماید؟

وقتی در سقیفه جمع شدند، این سوال ها در ذهنشان خطور نکرد؟


برچسب‌ها:
 
 
حقیقت دارد... تو را دوست دارم... در این باران... می خواستم تو... در انتهای خیابان نشسته باشی... من عبور کنم... سلام کنم... لبخند تو را... در باران... می خواستم... می خواهم... تمام لغاتی را که می دانم برای تو... به دریا بریزم... دوباره متولد شوم... دنیا را ببینم... رنگ کاج را ندانم... نامم را فراموش کنم...

رضوان مرادی