.

downlode & code


 
 
نویسنده : رضوان مرادی
تاریخ : ۱۳۸۸/٩/٧
نظرات

سلطان بنا اسمی است که من رویش گذاشته ام...

سلطان بنا صاحبی دارد که آبجی جان وقتی حرصش در می‌آید شامپانزه می خواندش... بیراه هم نمی گوید... چقدر از آن چشم‌های سبز و براق شیشه‌ایش متنفرم و آن قد بلندش که جلوی هرچه نور است را گرفته مثل یک گوریل پانزده متری... تا نگاهش می کنم ناخودآگاه پنجره چشم هایم بسته می‌شود بس که نورش چشم را می زند... یَکادُ سَنَا بَرقِهِ یَذهَبُ بِالاَبصَار

 

صاحب خان با هیکل بالای صد کیلو و آن یقه شیخی و ایضا صاحب زادگان ریلکس، گاهی هوس می‌کنند خودی نشان دهند توی آن شیشه‌های رفلکسی که... چشم اندازش تمام خانه هایی است که پنجره‌شان رو به قبله باز می‌شود... و به قول مادر سینمای بی پول...

 

ساعت صفر هم که باشد آرامش ندارم... برای همین وقتی پاهایم هوس پیاده روی در حیاط می کنند چادرم را هم بر می دارم...

 

نتیجه این که:

یک: تکنولوژیِ بی فرهنگ مُرداباد، مُرداباد

دو: در دیزی باز است... حیای گربه کجاست؟ یادش بخیر آن قدیم‌ها یک یا اللهی می‌گفتند...

سه:  کیست که این بناهای توسری خور را دریابد؟

چهار: بعضی‌ها دستشان نمی‌رسد و الّا می‌زدند رو دست معاویه و کاخ‌های سبزش... دیگر فرقی ندارد که کاخشان در یک کوچه تنگ 6 متری باشد یا یک محوطه آزاد و وسیع مثلا 70 متری...

 


برچسب‌ها:
 
 
حقیقت دارد... تو را دوست دارم... در این باران... می خواستم تو... در انتهای خیابان نشسته باشی... من عبور کنم... سلام کنم... لبخند تو را... در باران... می خواستم... می خواهم... تمام لغاتی را که می دانم برای تو... به دریا بریزم... دوباره متولد شوم... دنیا را ببینم... رنگ کاج را ندانم... نامم را فراموش کنم...

رضوان مرادی