.

downlode & code


 
 
نویسنده : رضوان مرادی
تاریخ : ۱۳۸۸/۸/٢۸
نظرات

می گفت: ام الفضل، دختر خلیفه عباسی و همسر امام جواد علیه السلام به یک بیماری عفونی مبتلا شد و مرد... این طور مردن ارزشش را داشت شوهرش را بکشد؟

این را یک زن می گفت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می گفت: کی گفته زن ها احساسی تر از مرد ها هستند؟ رنی را می شناسم که شوهرش را با ....قطعه قطعه کرده بود؟ناراحتیول

می گفت: چرا شاعرها بیشتر مرد هستند تا زن؟

می گفت: با این حرف ها می خواهند بر شما مسلط باشند... تا نگذارند مثلا قاضی شوید... می خواهند خامتان کنند... اگر روایت گفته زن ریحانه است و قهرمان نیست... همین طوری قبول نکنید...مژه

این را یک مرد می گفت... ولی کسی از آن بانوان محترمه گوشش بدهکار نبود... همه موضع گرفته بودند...جز من!از خود راضیعینک

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باز هم آن یک زن، می گفت: در مصر دارند زنان مفتی تربیت می کنند... به این نتیجه رسیده اند که مسائل زنان بهتر است توسط یک زن بیان شود...متفکر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

استاد حقوق مدنی مان - که او هم یک زن بود- می گفت: من تعجب می کنم از بعضی زن ها که چطور با یک کلمهکلافهبه ضرر خودشان کار می کنند، با این که می دانند.تعجبنگران

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خارج از موضوع:

یک: به چه زحمتی آمدم مدیریت این وبلاگ... عصبانیپول داده ام که اینترنت پرسرعت داشته باشم نه آن که بیست دقیقه پشت این دروازه بی صاحب اعصاب خورد کنمکلافه... آن قدر عصب های سمپاتیک و پاراسمپاتیکم به هم ریخت گریهکه هر چه لعن و نفرین بود حواله ات کردم ای خدمتگزار محترمقهرمنتظر... اگر چشم دیدن اینترنتی ها را نداری و زورت می آید، اقلکن بگو اینترنت پرسرعت ارائه نشود تا پول هایی را که با عرق جبین به دست آورده ایم این طوری حرام جیب شما نشود...دل شکسته

دو: دلم می خواهد تمام عقده هایم را سر دوست جان زهره خالی کنمعصبانی... فقط دلم می خواهد این بار هم بگوید بحث را سیاسی نکنمنتظر... خوب نمی خواهم کبک باشم دهه... و فقط خدا کند دمِ‌ پر من نیاید بیچاره!.دل شکسته...

ببخشید لیوان آب سرد هست خدمتتون؟!!!اوهیک عدد مغز این جا داغ کرده است...نیشخند

سه: عیدتان فرخنده و لبتان پرخنده !خنده


برچسب‌ها:
 
 
حقیقت دارد... تو را دوست دارم... در این باران... می خواستم تو... در انتهای خیابان نشسته باشی... من عبور کنم... سلام کنم... لبخند تو را... در باران... می خواستم... می خواهم... تمام لغاتی را که می دانم برای تو... به دریا بریزم... دوباره متولد شوم... دنیا را ببینم... رنگ کاج را ندانم... نامم را فراموش کنم...

رضوان مرادی