.

downlode & code


 
 
نویسنده : رضوان مرادی
تاریخ : ۱۳۸۸/۸/۱٠
نظرات

پاییز است و برگ ریزان

این درویش را دیگر برگ سبزی نیست که پیشکش کند مر دوستان جان را... الا شرمندگی.خجالت

از شما چه پنهان...چند روزی است سایه ای افتاده در ذهنم... دلم می خواهد خودم را گم کنم... یک جای دیگر بنویسم... آدمی دیگر شوم.نیشخند اما فقط یک سایه است...نیشخند

بی معرفت نیستم اما از معرفه شدن می گریزم... گفته بودم که دوست دارم بی نام و نشان بودن را...نگفته بودم؟!

کاش کسی بود مثل خودم به جای خودم... تا این خانه را به او می سپردم...ولی یافت می نشود... می دانم.خیال باطل

گرفتارم در گرفتاریهایم... گرفتاری های شیرینم... مجالی نیست برای آن که این خانه سوت و کور را آپ کنم آن طور که خودم می خواهم.

منتظر یک فصل نو هستم... برای این خانه و صاحب خانه...

خودمانیم... وقتی برمی گردم عقب... چه فصل هایی گذراندم با این بارانکده!

پاییز است و باران فراوان... پاییز جور مرا می کشد... این منم که به پشت پنجره تان می کوبم و حیاط خانه تان را خیس می کنم... باور کن!

 

 


برچسب‌ها:
 
 
حقیقت دارد... تو را دوست دارم... در این باران... می خواستم تو... در انتهای خیابان نشسته باشی... من عبور کنم... سلام کنم... لبخند تو را... در باران... می خواستم... می خواهم... تمام لغاتی را که می دانم برای تو... به دریا بریزم... دوباره متولد شوم... دنیا را ببینم... رنگ کاج را ندانم... نامم را فراموش کنم...

رضوان مرادی