.

downlode & code


 
 
نویسنده : رضوان مرادی
تاریخ : ۱۳۸۸/٧/٢٢
نظرات

بسم الله الرحمن الرحیم قد افلح المومنون... والذین لفروجهم حافظون
به حقیقت که سعادت از آنِ اهل ایمان است و دامن پاکان... ایمان که نباشد یقین بدانید که حیا و عصمت هم نخواهد بود.

و خدا که ستار العیوب است چهل حجاب و پرده قرار داده میان خویش و بندگان. هر گناه کبیره ای که عبد مرتکب گردد، پرده ای دریده شود اما خداوند حیا کند و گناهش را بر مردم برملا نکند و سرّ او بپوشد...تا این که چهل پرده همه دریده شوند... و آن گاه که مسلم شود که خیری در آن عبد نباشد، پرده از چهره کریهش بردارد و آلودگی او را به مردمان بنمایاند..
این چند کلمه را نوشتم برای دوستان رهگذر تا مبادا قلبشان به آلودگی یک فاحشه که هر چهل پرده حیا را دریده آلوده گردد.
با آن فاحشه که دوست دارد فحشا و فاحشه را شیوع دهد سخنی ندارم... چرا که زبانش لجام ندارد و شیطان فحشا را برایش زینت داده است.

با فحشا خود را تطهیر می کند و با اشعار مولانا قصد پریدن به آسمان عرفان دارد!!!...

به خدا سوگند که قلب او را وارونه کرده است نفسش و خیری در او نیست...

و حال همچون ابلیس که سوگند خورد به عزت خداوند اعلی که از یمین و شمال و زیر و بالا در کمین بندگانش خواهد نشست، فاحشه ای نیز به انتقام بر آمده و در مسیر هدایت نشسته است به رهزنی ایمان مردمان و  فرزندان پاک نهادمان...

دیری نمی گذرد که همان فرزندانش- که بهانه گناه خود کرده است و لقمه ناپاک فحشا را در دهانشان می گذارد- راه او را در پیش گیرند چه بخواهد و چه نخواهد ... والله عزیز ذوانتقام...این سنت تغییر ناپذیر خداوند است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شکسته باد آن قلم که جوهرش از نهاد تیره تو جان گرفته... آیاخداوند به حرمت قلم سوگند نخورده است ای همه حرمت شکن؟!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند روزی است دندان روی جگر گذاشته ام و هیچ نگفتم تا ببینم آن ها که از نخبگان مخملی نگذشتند چه خواهند کرد با این فحشا نویسی آشکارا... اما...

هل من ناصر ینصرنی؟


برچسب‌ها: فحشا
 
 
حقیقت دارد... تو را دوست دارم... در این باران... می خواستم تو... در انتهای خیابان نشسته باشی... من عبور کنم... سلام کنم... لبخند تو را... در باران... می خواستم... می خواهم... تمام لغاتی را که می دانم برای تو... به دریا بریزم... دوباره متولد شوم... دنیا را ببینم... رنگ کاج را ندانم... نامم را فراموش کنم...

رضوان مرادی