.

downlode & code


 
 
نویسنده : رضوان مرادی
تاریخ : ۱۳۸۸/٥/٢
نظرات

این گرمای سوزان قم مرا به یاد قصه ای می اندازد از کیهان بچه های قدیم:

روزی باد و خورشید بهم می رسند و باد ادعا می کند که من قویترم. اما خورشید نمیپذیرد. بعد قرار می گذارند با هم مسابقه بدهند.

مردی در بیابان در حال رفتن بود. خورشید به باد گفت هر که توانست پیراهن این مرد را درآورد قویتر است. باد هم قبول کرد.

باد با تمام قدرت شروع به وزیدن کرد تا لباس مرد را بکَنَد اما مرد که سردش شده بود لباسش را محکمتر چسبید تا این که باد خسته شد.

نوبت خورشید رسید. خورشید شروع به تابیدن کرد و تابید و تابید. مرد پس از مدتی گرمش شد و عرق از سر و رویش جاری گشت. و  برای این که خنک تر شود خودش پیراهنش را درآورد.

با مهربانی خیلی راحت می توان به آرزوها رسید.

اما نامهربانی...


برچسب‌ها: مهربانی
 
 
حقیقت دارد... تو را دوست دارم... در این باران... می خواستم تو... در انتهای خیابان نشسته باشی... من عبور کنم... سلام کنم... لبخند تو را... در باران... می خواستم... می خواهم... تمام لغاتی را که می دانم برای تو... به دریا بریزم... دوباره متولد شوم... دنیا را ببینم... رنگ کاج را ندانم... نامم را فراموش کنم...

رضوان مرادی