.

downlode & code


 
 
نویسنده : رضوان مرادی
تاریخ : ۱۳۸۸/٧/۱٢
نظرات

دانه های تسبیح را یکی یکی از زیر انگشتانم رد می کنم

و فکر می کنم به آن یک جمله که گفتی:

وَ کُلَّ شَیءٍ اَحصَینَاهُ کِتَابًا

و می اندیشم با خودم: آخر من چه دارم که قابل شمارش باشد؟ و هی به شمردنی هایم فکر می کنم تا آخر...

بی تاب می شوم و تسبیح را می گذارم کنار... شروع می کنم به شمردن بندهای انگشتانم و لب هایم را هی تکان می دهم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حالا تو آن دفتر آمارت را بیاور، و ثبت کن این اشیاء را:

بند بند انگشتانم را

و شماره نفس هایم را


برچسب‌ها:
 
 
حقیقت دارد... تو را دوست دارم... در این باران... می خواستم تو... در انتهای خیابان نشسته باشی... من عبور کنم... سلام کنم... لبخند تو را... در باران... می خواستم... می خواهم... تمام لغاتی را که می دانم برای تو... به دریا بریزم... دوباره متولد شوم... دنیا را ببینم... رنگ کاج را ندانم... نامم را فراموش کنم...

رضوان مرادی