.

downlode & code


 
 
نویسنده : رضوان مرادی
تاریخ : ۱۳۸۸/٦/٢٥
نظرات

نمی دانم خودت می دانستی چه تقدیری برایت امضا شد در شب قدر؟

و تقدیرت چه زود آمد: پرواز

و تقدیر مادرت: جگری سوخته و مشتی خاک سرد از مزار تو بر چادرش

شربتی از لب لعلت نچشیدند...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و تقدیر من چه خواهد بود؟

نماز عصر را که خواندم برای تو که نه... برای خودم گریستم بانوای ابو حمزه:

فمن یکون اسوءَ حالاً مِنّی ان نقلت الی قبری

اگر همین امروز نامه پروازم بیاید؟

خیلی دلتنگم...


برچسب‌ها:
 
 
حقیقت دارد... تو را دوست دارم... در این باران... می خواستم تو... در انتهای خیابان نشسته باشی... من عبور کنم... سلام کنم... لبخند تو را... در باران... می خواستم... می خواهم... تمام لغاتی را که می دانم برای تو... به دریا بریزم... دوباره متولد شوم... دنیا را ببینم... رنگ کاج را ندانم... نامم را فراموش کنم...

رضوان مرادی