.

downlode & code


 
 
نویسنده : رضوان مرادی
تاریخ : ۱۳۸۸/٦/۱۳
نظرات

...مثل یک کتاب شده ام پر از حروف مقطعه... رازهایی که تلنبار شده اند و حالا می خواهند طغیان کنند... و برملا کنند خودشان را... رازهایی که برای خودم هم مرموزند... یک ذهن پر از نمی دانم ها،‌ایکس ها و ایگرگ ها و...چه می دانم... اصلن ولش کن! به قول حافظ:

چون این گره گشایم،‌ وین راز چون نمایم

دردی و سخت دردی، کاری و صعب کاری

شده ام آتشفشانی که می ترسد از فوران... با ظاهری خاموش و سرد... که هیچ گاه مچاله نمی شود به خاطر پرستیژ‌ کوه بودنش...

و همه آن موجودات مرموز بدجوری توی سرم وول می خورند... در جست و جوی یک روزن.!.. یک شکاف کافی است برای رهایی از شر همه آن ها...اما دلم نمی خواهد...

دلم می خواهد سر به بیابان بگذارم، که مشکل توان نشستن در این چنین دیاری

نمی دانم چرا ... بی اختیار فرق شکافته علی آمد به ذهنم و آن جمله آخرش: رستگار شدم به خدای کعبه سوگند!

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

یک این که: مجیر و ابوحمزه و ... هم فایده ای نداشت... پوست کلفت تر از آن هستم که شکاف بردارم... ولی می دانم این نیز هم بگذرد...

دو این که: نمی دانستم چه عنوانی برای این پست بگذارم. واقعا نمی دانم... همان طور که گفتم: پرم از نمی دانم

 

یادبود:

چقدر دلم برایت تنگ شده است علی... مهربانی هایت حالا زیر یک متر خاک پنهان شده است... مثل یک گنج از دست رفته... کاش قدرت را می دانستم


برچسب‌ها:
 
 
حقیقت دارد... تو را دوست دارم... در این باران... می خواستم تو... در انتهای خیابان نشسته باشی... من عبور کنم... سلام کنم... لبخند تو را... در باران... می خواستم... می خواهم... تمام لغاتی را که می دانم برای تو... به دریا بریزم... دوباره متولد شوم... دنیا را ببینم... رنگ کاج را ندانم... نامم را فراموش کنم...

رضوان مرادی