|
ب مثل باران | ||
|
نسیبه بانو، جزء اولین مسلمان های یثرب بود. از آن زن های قَدَر بود. همراه با 73 مرد رفته بود مکه، دور از چشم قریش و در تاریکی شب، پاورچین پاورچین رفته بود سر قرارشان با محمد(ص) و با او بیعت کرده بود. نسیبه: همان که سپر نداشت اما بدن خود را سپر پیامبر قرار داده بود تا مبادا پیامبرش زخم بردارد. همان وقتی که مردهای جنگ احد داشتند با سپرهای شان فرار می کردند... همان که زخم شانه اش شده بود مدال افتخارش. پیامبر هم در تعریفش گفته بود::سهم نسیبه در آن روز و فداکاریهایش از فلان و فلان برتر وبهتر بود. [ ۱۳٩٠/۱۱/۸ ] [ ۱٠:۱٩ ب.ظ ] [ رضوان مرادی ]
انفال/30 وَإِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِیُثْبِتُوکَ أَوْ یَقْتُلُوکَ أَوْ یُخْرِجُوکَ و [یاد کن] هنگامى را که کافران در بارة تو نیرنگ مىکردند تا: تو را به بند کَشَند یا بکُشند یا [از مکّه] اخراجت کنند... یادت می آید آن هنگامه را؟ یثرب که مسلمان نشین شد، حرم نشین ها درمانده شدند، بیچاره شدند، برای همین تصمیم به ترور تو گرفتند... اما... نیرنگ شان نگرفت. تو با پای خودت بیرون رفتی تا تقویم جاهلی شان را به هم بریزی... از آن وقت تا حالا تقویم به نام تو (ص) ورق میخورد: تقویم هجری.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یاداداشتی برای تو: آن خواب رمزی ندارد. اشتباهی در کار نبود. [ ۱۳٩٠/۱۱/۸ ] [ ٩:٢٥ ب.ظ ] [ رضوان مرادی ]
[ ۱۳٩٠/۱۱/۸ ] [ ۱٢:٥٩ ق.ظ ] [ رضوان مرادی ]
[ ۱۳٩٠/۱۱/٧ ] [ ۱٠:٥٦ ب.ظ ] [ رضوان مرادی ]
نه به آن سر دنیا که تو هستی و 95 روز یکریز باران دیده ای نه به من که این جا دل تنگ پیاله ای از آن هستم. دیشب خواب دیدم: پشت پنجره های بزرگ اتاق ایستاده بودم و با ذوق، حیاط را تماشا می کردم. داشت برف می بارید. روی دیوار اجری حیاط یک وجب برف نشسته بود. می گویند همیشه مقدار معینی باران نازل می شود، نه کم و نه زیاد. اما خدا نگاه می کند به مردم شهر، ظلمشان که زیاد شده باشد، راهِ باران را کج می کند به سمت دیگر. این جا دل علم شکسته است. [ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ٤:٥٥ ب.ظ ] [ رضوان مرادی ]
دیگه دلم نمی خواد تو این هوا نفس بکشم. دارم آسم می گیرم. [ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ٤:٤۱ ب.ظ ] [ رضوان مرادی ]
لَهَا سَبْعَةُ أَبْوَابٍ ... (حجر،44) هفت تا در دارد، جهنم! این درهای هفتگانه را به روی خود ببندید با: تَرکِ VPN اجتناب از facebook and etc. به همین سادگی! [ ۱۳٩٠/۱۱/٥ ] [ ٩:۳٤ ب.ظ ] [ رضوان مرادی ]
Writing over typingWith most offices embracing the concept of going paperless and the convenience of typing, people have forgotten the essence of writing. Just like an artist needs his canvas to paint, the experience of writing can only be a fulfilling one with a pen and a paper. It will be a sort of re-discovery for you and will add a freshness to your daily, boring, routine
یک: این نسخه رو برا خودم پیچیدم دو: کلا تا پشت مانیتور نباشم، نوشتنم نمیاد سه: کاغذ کیلو چنده دیگه؟! چهار: کلا از وقتی با کامپیوتر محل کارم سر و کله می زنم، دیگه حالی واسه وبلاگ نویسی و چت و مت و کامنت و.. نمی مونه برام...از وجناتم پیداست کلا ولی خوب گفتم محض محکم کاری [ ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ ] [ ٩:٥٠ ب.ظ ] [ رضوان مرادی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||