ب مثل باران
 
قالب وبلاگ

دیشب تا پنج صبح بیدار بودم. بس که با موس کار کردم دیگه تاندولهای دستم و بازوهام قدرت نداشت. دو ساعت خواب و بعدش هم سر کار... انقدر کار رو سرم ریخته که نگو... پایان نامه، درس، ویراستاری، تدریس آن هم با صدای زمخت سرما خورده و دماغ فین فینی، کار دفتری، آزمون و مسابقه و... آها داشت یادم میرفت. شاید برای هواخوری یه اردو هم برم... نیشخند

هیچی دیگه... گزارش، تمام!عینک

[ ۱۳٩٥/٦/٢٥ ] [ ٧:٠۳ ‎ق.ظ ] [ رضوان مرادی ] [ نظرات () ]

همان مرغ و گوسفند و گاو و شتری که به دست خود آدمها پرورش داده می شود و خوراک روزانه ثروتمندهاو اسباب رفاه آنهاست حالا قرار است نشانه ای باشد از پاگذاشتن بر هوای نفس. خدا هم هر چند گفته به نیت من قربانی کنید اما در حقیقت می خواهد ما از گوشت قربانی بخوریم و بخورانیم:
«(بدانید که) هرگز گوشت و خون این قربانیها نزد خدا (به درجه قبول) نمی‌رسد لیکن تقوای شماست که به (پیشگاه قبول) او خواهد رسید. این چنین این بهایم را مسخر شما ساخته تا خدا را به پاس آنکه شما را هدایت فرمود تکبیر و تسبیح گویید (و شکر نعمتش به جای آرید) و تو (ای رسول) نیکوکاران را (به سعادت ابد) بشارت ده.»

سوره حج آیه 37

[ ۱۳٩٥/٦/٢٢ ] [ ٩:٤۸ ‎ق.ظ ] [ رضوان مرادی ] [ نظرات () ]

آن چه که من فهمیده ام این است که هر دو قبله مسلمانان در سلطه صهیونیست گرفتار است.

[ ۱۳٩٥/٦/٢٢ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ رضوان مرادی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٥/٦/۱٤ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ رضوان مرادی ] [ نظرات () ]

یعنی آخوند لاابالی در منهیات شرع. آخوندی ناپرهیزکار. (یادداشت ایضاً). در افسانه است که شیخی ناپارسا بخاطر فریب عامه زنگوله بپا می بست که بهنگام راه رفتن مورچه‌ها آوای زنگ را بشنوند و بگریزند و زیر پای او تباه نشوند ولی شیخ در باطن فاسدی بود بی‌همتا.

لغت نامه دهخدا

 

اولین باریه که به این معنا برخورد کردم. این مرحوم دهخدا اگر نبود زبان فارسی کلاً عمرش بر فنا بود!گاوچران

[ ۱۳٩٥/٦/۱٤ ] [ ٧:۳٠ ‎ق.ظ ] [ رضوان مرادی ] [ نظرات () ]

من که حرفی ندارم برای مصرف کالای داخلی؛ اما وقتی سیستم خراب باشه فقط من مصرف کننده هستم که متحمل ضرر میشم. سیستم تولید ما عادت کرده صرفا برای درآمد کار کنه. اولش محصولات با کیفیت بیرون میدند. بعد که بازارشون رو پیدا کردند نه تنها مشتری رو ندیده می گیرند بلکه به فکر ثروت اندوزی و حتی خر کردن مصرف کننده می افتند.

مثلا همین کیفی که دارم ازش استفاده می کنم از یه مغازه از سر بازار خریدم: همون روز که خریدمش و بردمش خونه دیدم زیپش خرابه. پسش بردم. فروشنده پیشنهاد داد زیپش رو برام عوض کنه. گفتم نمی تونم دوباره بیام. وقتشو ندارم. گفت یه کیف دیگه بردار. همه کیف های مغازه شو بررسی کردیم دیدیم زیپ همه کیف ها همین وضعه. فروشنده هم که حاضر نبود کیف رو پس بگیره. منم سخت نگرفتم و یه کیف کوچکتر انتخاب کردم که به نظر سالم بود. فرداش با کلی ذوق و شوق وسایلم رو تو کیف نو گذاشتم و رفتم سر کار. اون جا دیدم که ای داد، این کیف هم بندش به مویی بند است و عنقریب است که پاره شود. همین طور هم شد. بند کیف فقط یک ماه دوام آورد. حوصله و وقت بردن به مغازه را نداشتم. مجبور شدم همان بند گسسته را با بخیه های دندان موشی به هم وصل کنم.

فروشنده می گفت اینها را از خوزستان برایمان آورده‌اند. باید جنسهایشان را پس بفرستم.

یعنی یه کیف بی کیفیت این همه راه اومده بدون کنترل کیفیت؟

نمونه دیگه ش این کلیپس های انبری ساده مخصوص محکم کردن روسری بود که یه مدت مد شده بود. آخرین باری که رفتم یکی بخرم هر چه گشتم کلیپسی که خوشم بیاد پیدا نکردم. یا شل بودند یا جنس فلزشون نخراشیده بود و روسری رو نخ کش می کرد. فروشنده می گفت دیگه از این ها سفارش نمی دم. کیفیت روزهای اول رو ندارند. متأسفانه همین که سفارششون زیاد میشه کیفیتشون میاد پایین.

ولی بعضی ها عجیب با انصافند. مادرم یه پیراهن رو بعد از یک سال برد به فروشنده پس بده. او هم پس گرفت. این اخلاق رو من فقط در فروشنده های عرب دیده م.

[ ۱۳٩٥/٦/٦ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ رضوان مرادی ] [ نظرات () ]

از اولین خاطره های من از تلویزیون، دیدن یک نمایش تلویزیونی در کانال یک با بازی خوب داود رشیدی بود. با این که به تئاتر علاقه ای نداشتم اما بازی هنرمندانه مرحوم رشیدی باعث می شد پای نمایش هایش بنشینم. حیف از آن همه هنرمندی که به خاک سپرده شود!

روحش شاد!

[ ۱۳٩٥/٦/٦ ] [ ٧:٥۸ ‎ق.ظ ] [ رضوان مرادی ] [ نظرات () ]

واقعا متأسفم که مسأله کنسرت رو ابزاری برای فشار و هیاهو کردند. حتی این قدر مهم است که نیاز به دخالت مقام معظم رهبری باشد؟

جامعه با قانون حفظ می شود. اگر کنسرت این قدر ترسناک است و اگر قدرت نفوذ کنسرت غلبه دارد بر برنامه های تزکیه و تربیت ما، بهتر است یک تبصره به قانون اضافه کنید که اجرای کنسرت در شهرهای فلان و فلان غیر قانونی است. بعد هم خیالتان تخت باشد که خطری بزرگ را از سر راه خوشبختی و عاقبت بخیری یک شهر برداشتید. خطری که لابد حتی از اعتیادی که قرارهای سه شنبه جمکران را نا امن کرده است بزرگتر است.

[ ۱۳٩٥/٦/۱ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ] [ رضوان مرادی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

حقیقت دارد... تو را دوست دارم... در این باران... می خواستم تو... در انتهای خیابان نشسته باشی... من عبور کنم... سلام کنم... لبخند تو را... در باران... می خواستم... می خواهم... تمام لغاتی را که می دانم برای تو... به دریا بریزم... دوباره متولد شوم... دنیا را ببینم... رنگ کاج را ندانم... نامم را فراموش کنم...
نويسندگان
لینک دوستان
موضوعات وب